![]() |
![]() |
|
|
هیچ گاه به یک کرم از نزدیک نگاه کرده اید؟ از کرم ها می ترسم چون سر و تهشان معلوم نیست. لاجرم تقدیر ِ کرم لولیدن است : گاه از سر به سوی ِ ته ، گاه از ته به سوی سر...... امروز وضعیت ِ جامعه ی ما از جهاتی مثل ِ کرم است : جامعه ای که سر و تهش را گم کرده است. تا همین سه دهه ی پیش تکلیف معلوم بود. روشنفکر به مثابه ی سر ، آن جلو حرکت می کرد و بدنه ی جامعه را به دنبال ِ خودش می کشید. بدنه ی جامعه مفتخر بود به شبیه سازی و تقلید از روشنفکر : عینک ِ دسته شاخی می زد ، شال گردن ِ بلند میبست ، پالتو می پوشید ، به نادری یا مرمر می رفت و...... امروز یک وارونگی ِ غریب رخ داده است. حکایت ِ اول : آشنایی دارم که با کمتر از لدزپلین پالوده نمی خورد. امروز با آب و تاب در باب ِ شهرام شب پره می نویسد و او را با ژاک پره ور مقایسه می کند. حکایت دوم : آشنایی دیگر دارم که خوب فیلم دیده است و خوب خوانده است. وقتی می گوید امین حیایی مهمترین بازیگر بعد از انقلاب است ، در می مانم. حکایت سوم : آشنایانی دارم که فقط تنیس و گلف را ورزش می دانستند. امروز چنان برای استقلال و پرسپولیس سینه چاک می دهند که...... باز هم در می مانم. حکایت چهارم : از کافه نشینی ِ دهه های چهل و پنجاه رسیدیم به شوکا نشینی ِ دهه ی هفتاد. امروز عباس ِ میدان فلسطین و فری کثیف و نشاط ِ خیابان ِ ستار خان مد ِ روز است...... این ها مشت ِ نمونه ی خروار است. این وارونگی از کجا آمده است؟ چرا روشنفکر ِ امروز از روشن فکریش بیزار است و مذبوحانه دست و پا می زند تا شبیه ِ عوام شود؟ ورود ِ مفهوم ِ پسامدرنیته کار را خراب تر هم کرده است. می گویند مولوی به قفل می گفته قلف. می پرسند که چرا چنین می گویی ، می گوید چون مرادم چنین می گوید. مرادش یک مردک ِ بی سواد ِ کاسب بوده. حالا حکایت ِ ماست. چون تارانتینو آشغال ِ کونگ فویی دوست دارد پس ما هم طرفدار ِ جت لی می شویم. چون براتیگان و بارتلمی پرت می نویسند ما هم پرت می نویسیم ( به هر حال نوشتن مثل ِ آپدایک ، پروست یا داستایوسکی سخت است. سواد هم می خواهد. ) زندان و فشار و تبعید و مرگ نتوانست کار ِ روشنفکری را بسازد. خجلت از روشنفکر بودن ، کارش را خواهد ساخت. حالا سر است که به سوی دم می رود و ما در خاک ِ این نا آگاهی ، کور و کر لول می خوریم. در این باب بیشتر خواهم نوشت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:11 توسط علی فیاض منش |
|
|
این سوال را هزاران بار از خود پرسیده ام و هر بار به مقتضای حال و وضع پاسخی متفاوت برای آن یافته ام : بزرگترین نقص ِ جامعه ی ما ایرانیان چیست؟ روزی که می خواستم پایان نامه ی دوره ی فوق لیسانس را ارائه دهم ، پاسخ ِ این سوال را چنین یافتم : انسان های کوچک را بر کارهای بزرگ گمارده اند. انسان هایی چنان کوچک که عنوان ِ معلمی را یدک می کشیدند و به نمره ی بیست ِ پایان نامه ی - مثلا ً - شاگردشان حسادت می کردند. روزی که می خواستم از صدقه ی سر ِ خانه ی سینما ، بیمه ی تامین ِ اجتماعی شوم تا در روز ِ پیری و کوری ، دولت ِ فخیمه شندر غاز مستمری کف ِ دستم بگذارد ، پاسخ ِ سوالم دیگر شد : بوروکراسی. بوروکراسی ِ خنگ با دست ها و پاهایی دراز ، مثل ِ آن اختاپوس ِ فیلم ِ بیست هزار فرسنگ زیر ِ دریا. ( دسته ای کاغذ در دستم ، سرگردان از این اتاق به آن اتاق تا هر کس نخوانده شکلکی کج و کوج زیر ِ کاغذ ها بگذارد به نشانه ی امضا. ) روزی که چشم باز کردم و دیدم که عمر ِ زندگی ِ مشترک ِ دوستان ِ ازدواج کرده ام به زور به دو سال می رسد و هنوز دو بهار را با هم ندیده راهی ِ محضر می شوند تا زیر ِ برگه ی طلاق را امضا کنند ، پاسخی دیگر یافتم : ترس از تعهد - هر تعهدی که باشد - بزرگترین نقص ِ جامعه ی امروز ِ ماست. کات به : کتابی می خوانم به نام ِ آخرین روزهای ِ امپراطوری ِ شوروی. نویسنده ش - ادوارد رمنیک - آمریکایی است و کتاب جایزه ی پولیتزر را هم برده و ........... و ناگهان سطری از کتاب همه چیز را مثل ِ روز برایم روشن می کند : ".... این نکته را بپذیریم ، هنوز آن اندازه تکامل نیافته ایم که در میادین جمع شویم و حقیقت را با صدای بلند فریاد کنیم و یا آشکارا آنچه را که می اندیشیم به زبان آوریم. این کار ضرورتی ندارد و خطرناک هم هست . اما بگذارید از گفتن ِ آنچه که نمی اندیشیم سر باز زنیم. این راه ما است. آسانترین و قابل ِ دسترس ترین شیوه ای که ترسویی ِ فطری و ریشه دار ِ ما را در نظر می گیرد....... " این بخشی از مقاله ایست به نام ِ با دروغ ها زندگی نکنیم ، نوشته ی الکساندر ایسایویچ سولژنتسین ، نگاشته شده به سال ِ ۱۹۷۴ میلادی ، سالی که از وطنش تبعید شد. حالا خیال می کنم که پاسخ ِ سوالم را یافته ام ( لا اقل تا وقتی که جواب ِ بهتری بیابم ) : ما ، هر کس به شکلی ، عامدا ً و عالما ً ، آن چه را می گوییم که نمی اندیشیم. فلان نویسنده در هشتاد سالگی کتابی می نویسد در باب ِ انقلاب. کتابش در هشتاد هزار نسخه چاپ می شود و همین رقم زاویه ی دیدش به پدیده ی انقلاب ِ پنجاه و هفت را نشان می دهد. او چیزی را می نویسد که به ضدش فکر می کند. فلان خواننده - که خوب و درست هم می خواند - در سرودی انقلابی ، ننگ به نیرنگ ِ آمریکا می فرستد ، آمریکایی که خون ِ جوانان ِ ما از چنگش می چکد و بعد جلوی ِ سفارت ِ آمریکا در ترکیه چادر می زند به گدایی ِ ویزا و وقتی که اجازه ی ورود به آن کشور ِ جنایتکار را به دست نمی آورد به خاک ِ پاک ِ میهن بر می گردد و با بم ترین صدای ِ عالم می گوید: نگفته بودم این آمریکاییا عجب فلان فلان شده هایین...... او چیزی را می خواند که به آن نمی اندیشد. فلان تهیه کننده در جلسه ی تلویزیون وقتی می خواهد طرح ِ پر خرجش در باب ِ زندگانی ِ یکی از ائمه را به صدا و سیما غالب کند ، یادش می ماند که پیش از جلسه دو فروند آدامس ِ اکالیپتوس در حق ِ خودش کارسازی کند تا بوی ِ شادخواری ِ شب ِ قبل ، اتاق ِ جلسه را برندارد. او چیزی را می سازد که به آن نمی اندیشد. هیچ کس این آدمها را به کارهایی که می کنند مجبور نکرده است : نویسنده ی کهنسال می تواند داستانی عشقی اجتماعی در فضای شیراز بنگارد. خواننده می تواند ترانه ای در باب ِ زمستان و زیبایی ِ دانه های برف بخواند. تهیه کننده می تواند سریالی بسازد که در آن به کودکان آموزش داده شود تا شب ها قبل از خواب دندان هایشان را مسواک بزنند تا کرم دندان هایشان را نخورد. آن ها خود انتخاب کرده اند تا چیزهایی را بگویند که نمی اندیشند. اگر از فردا همه ی ما - به خصوص راقم ِ این سطور- چیزهای را نگوییم که به آن ها نمی اندیشیم ، شاید و فقط شاید ، وضع و حالمان کمی بهتر شود. همین.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 22:56 توسط علی فیاض منش |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 |
| پیوندها |
|
فرزان سجودی تجربه خورنق وندی علیرضا نادری سینما وریته امیرحسین صدیق حمید گرشاسبی خاطرات یک قاتل |
|
RSS
|